پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - افول رهبري اخلاقي در امريكا - فیاض ابراهیم

افول رهبري اخلاقي در امريكا
فیاض ابراهیم

امريكا در حاشيه اروپا تكوّن يافت. در آغاز جنايتكاران اروپايي را براي بازسازي امريكا به آن جا مي‌بردند؛ همان طور كه در باب استراليا و كانادا عمل مي‌شد.
اين‌ها چون خشن بودند، بايستي با طبيعت خشن اين سرزمين‌ها برخورد كرده، آن را رام مي‌ساختند و از طرف ديگر به درو كردن بوميان اين سرزمين‌ها براي بازكردن جاي پاي مهاجرين بعدي مي‌پرداختند.
مهاجران بعدي نيز براي زندگي در بهشت موعود زميني وارد شدند. به مرور، انسان‌هاي با فرهنگ‌تري وارد اين سرزمين شدند و در پيدا كردن تشخص بيش‌تري فعاليت كردند. بدين ترتيب امريكا قدم به مرحله جديدي گذاشت. مرحله بعدي استقلال امريكا از اروپا و كسب هويت ملي و كشوري خود بود. بالاخره كشور امريكا پا به وجود گذاشت. ولي ناهمگوني بسياري بين نسل‌هاي اول امريكا (خشن‌ها يا جنوبي‌ها) و نسل‌هاي بعدي (با فرهنگ‌ها يا شمالي‌ها) وجود داشت و بايستي تكليف يك سره مي‌شد. سپس جنگ جنوب و شمال آغاز شد. و شمالي‌ها يعني با فرهنگ‌ها پيروز شدند و جنوبي‌ها را رام خود كردند؛ ولي خشونت جنوبي‌ها در تن و روح امريكايي ماند؛ خشونتي كه در قالب مديريت، با فرهنگ شمالي‌ها كنترل و هدايت شد.
هيأت حاكمه مسلط بر امريكا روزبه‌روز به دنبال كسب اعتبار براي امريكا در مقابل اروپا بودند. احساس حقارت، آنان را سخت آزرده خاطر مي‌ساخت. آن‌ها بايستي هويت مستقل و خودجوش پيدا مي‌كردند؛ ولي اين هويت‌يابي از كجا بايستي شروع شود؟
اصالت فردگرايي امريكايي به آن‌ها مي‌گويد بايستي از قهرمانان ملي شروع كرد؛ يعني از رهبران امريكايي. سپس نسل اول رهبران امريكايي بوجود مي‌آمد. رهبران، قهرماناني بودند كه مي‌خواستند امريكاي رقيب اروپا را به وجود آورند؛ به همين دليل رئيس جمهورهايي با اعتماد به‌نفس و با اخلاق امريكايي پي‌درپي رخ نمودند و همه سعي مي‌كردند كه از قبلي پيشي گيرند و بر عزت و قدرت امريكاي واحد بيفزايند كه برخي از آن‌ها كاريزما نيز بودند؛ يعني يك حالت تقدس و الگو براي ملت امريكا داشتند. در واقع آن‌ها بيشتر رهبران امريكا بودند تا رياست جمهور. آنان سعي داشتند با پرورش صفات اخلاقي لازم، بر كاريزماي خود بيفزايند. در واقع امريكا با كاريزماي اين رهبران، امريكاي امروز شده است؛ چه اين كه در منطقه‌اي كه ساختار جا افتاده و انسجام يافته ندارد، رهبران كاريزما مي‌توانند براي رشد و توسعه و پيشرفت، نقش اساسي داشته باشند.
امريكا با قدرت فردي و سپس تجلي اراده جمعي به مرحله قدرتمند شدن دروني و سپس بروني رسيد و آن زماني بود كه جنگ‌هاي جهاني اول و دوم كه در اروپا راه افتاده امريكا بدون آن‌كه به طور سرزميني، وارد جنگ شود، با سرمايه و مهمات وارد جنگ شد و پيروز درآمد و ابرقدرت بعد از جنگ جهاني دوم در مقابل اروپا و شوروي شد؛ ابرقدرتي با قدرت اقتصادي و نظامي كه ديگر از رهبران قبل از جنگ آن خبري نبود؛ چرا كه ساختار امريكايي امريكا، تصلب يافته و اين ساختار بود كه كار مي‌كرد نه فرد كاريزما. در نتيجه رياست جمهوري‌هايي با اخلاقي نازل بوجود آمدند و بر امريكا مسلط شدند. در دوران كندي دموكرات، ابهت و منزلت اخلاقي رياست جمهوري امريكا در هم شكست. او با زناني خارج از چارچوب خانواده روابط آزاد داشت و خوشگذراني پيشه كرد. به مرور اين مسئله در دموكرات‌ها يك نوع رفتار و رويّه شد. آنان ژست روشنفكرمنشانه به خود مي‌گرفتند كه گاهي حالت مذهبي حقوق بشري به خود مي‌گرفت؛ مثل كارتر؛ گاهي نيز حالت خوشگذرانه جنسي مثل كلينتون. اما آنچه امروز در جمهوري‌خواهان سنت‌گراي امريكايي رخ داده است، حال اشرافي‌زدگي و آقازادگي است كه در بوش پسر تجلي يافته است. يعني رشد شخص به خاطر شخصيت فردي نبوده، بلكه لياقت خانوادگي مطرح بوده است بوش دوم به خاطر خانواده نفتي امريكايي به حكومت مي‌رسد و به دنبال رسيدن به منافع خانوادگي نفتي خود است تا منافع ملي امريكا. منافع ملي امريكا خرج مي‌شود تا منافع خانوادگي حفظ شود و جنگ‌گرايي براي تسخير حوزه‌هاي نفتي توسط بوش پسر صورت مي‌گيرد. حال اگر در كار خود موفق شدند، تسلط خود را بر حوزه‌هاي نفتي مستقر مي‌سازند، ولي اگر شكست بخورند، يك آقازاده شكست خورده است؛ ولي خانواده سر جايش هست.
جنگ فعلي به رهبري يك آقا نيست؛ بلكه بر عهده يك آقازاده است. جنگ فعلي توپي رها شده در فضا است: به هدف بخورد يا نخورد، مهم نيست چون امريكا داراي دولايگي در هيأت حاكمه آقا و آقازاده شده است، يا دوگانگي پوست و مغز. آيا اين موجب نجات امريكا از بحران‌ها خواهد شد يا ركود و افول. آينده به اين دست از سؤال‌ها پرسش روشني خواهد داد.